X
تبلیغات
رایتل
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داندکه دراین دایره سرگردانند
  
 برای تو زنده ام
 
آرشیو
 
شنبه 15 مهر‌ماه سال 1385
دلخوشی...

سلام.نمی دانم چرا دلم نمی آید از این جا دل بکنم و بروم برای خودم...هنوز  وابستگی ها و دلخوشی هایی است که من را به این جا پیوند می دهد...هر چند خیلی وقت است که دیگر برای خودم و خودت چیزی ننوشته ام.هیچ چیز...شده ام مثل خیلی ها که فقط روز راشب می کنند و شب را روز.حتی شرمم می آید بگویم دوستت دارم و هنوز علی رغم تمام دل سیاهی ها و دوری ها قلبم برایت می تپد.

زندگی همچنان جاری است و من هم چون قطره ای فقط مجبورم که در جهت جریان شنا کنم و شنیده ام کسانی که بر خلاف این جریان حرکت می کنند محکوم به فنا هستند.گاهی وقت ها فرصت های خوبی را برای نزدیک شدن به تو از دست می دهم و نمی دانم چرا اصرار دارم برای فرار از واقعیت از تو هم فرار کنم.شاید آن قدر در مرداب بی خبری و غفلت غرق شده ام که حتی تو هم امیدی به نجاتم نداری و ترجیح می دهی از دور ناظر غرق شدنم باشی...

آن قدر نسبت به مهربانی ها و گذشت هایت بی تفاوت شده ام که فکر می کنم تمام این مهربانی ها و گذشت ها از روی ترحم است و من از ترحم بیزارم هر چند از جانب تو باشد...مرا با خودم و خودت آشتی بده...نمی دانم چه طوری...فقط می دانم تنها عشق و محبت توست که می تواند مرا به زندگی امیدوار کند و می دانم آن قدر گذشت داری که گوشه ای از بی توجهی های مرا نادیده بگیری و به من هم به چشم یکی از دوست دارانت نگاه کنی.

فرصت زیادی باقی نمانده است من همچنان منتظر آن روز با شکوه هستم...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 24724


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها